معانی کلمه : سرشک
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. قطرۀ آب چشم که هنگام گریستن فروچکد؛ اشک؛ قطره.
۲. (زیستشناسی) [قدیمی] زرشک: ◻︎ رخ ز دیده نگاشته به سرشک / وآن سرشکش به رنگ تازه«سرشک» (عنصری: ۳۶۷ حاشیه).
〈 سرشک آتش: [قدیمی، مجاز] قطرههای آب که هنگام سوختن هیزم تر از آن فروچکد.
فرهنگ معین
(س رِ ) (اِ. ) قطرة اشک .
فرهنگ فارسی
باران
اشک، قطره، قطره آب چشم، گریستن
زرشک
زرشک
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
شبنم
مترادف و متضاد
شبنم
اشک، دمع
۱. اشک، دمع
۲. شبنم
۳. باران
drop (اسم)
اب نبات، افت، قطره، سقوط، چکه، افتادن، ژیگ، قطع مراوده، سرشک
tear (اسم)
گریه، اشک، چاک، سرشک، پارگی
