معانی کلمه : سرش
لغت نامه دهخدا
سرش . [ س ِ رَ ] (اِمرکب ) مخفف سه رش است و آن مقنعه و روپاکی باشد سه گز، چه رش بمعنی گز هم آمده است . (برهان ) (آنندراج ).
سرش . [ س ِ رِ ] (اِ) مخفف سریش و آن آردی است که کفشگران و صحافان و امثال ایشان کار فرمایند. (برهان ) (آنندراج ). رجوع به سریش شود.
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
۱سریشم که از انواع چسب است ۲نوعی سبزی کوهی که ویژگی خوراکی ...
/seresh/ سریشم که از انواع چسب است - نوعی سبزی کوهی که ویژگی خوراکی و دارویی دارد
فرهنگستان زبان و ادب
{portamento (it. )} [موسیقی] فنی در اجرای موسیقی که در آن نوازنده یا خواننده محدوده ای صوتی را به صورت سراندن و با گذر از همۀ بسامدهای آن اجرا می کند
