معانی کلمه : سردار
لغت نامه دهخدا
سردار. [ س ِ ] (اِ مرکب ) نام سرخدار است در فومن . (جنگل شناسی ص 256). رجوع به سرخدار شود.
فرهنگ عمید
۱. (نظامی ) سالار، فرماندهِ سپاه.
۲. [مجاز] رئیس و بزرگ دسته یا طایفه.
۲. [مجاز] رئیس و بزرگ دسته یا طایفه.
فرهنگ معین
(سَ ) [ په . ] (ص فا. ) فرمانده قشون ، سالار.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
سالار، فرمانده سپاه، رئیس بزرگ، دسته، گروه
( صفت ) ۱ - فرمانده قشون سالار . ۲ - رئیس سر سرور . ۳ - رئیس ایل . ۴ - مالک .
متخلص به یغما. مجموعه وی بنام سرداریه ساخته و معروف شده است .
( صفت ) ۱ - فرمانده قشون سالار . ۲ - رئیس سر سرور . ۳ - رئیس ایل . ۴ - مالک .
متخلص به یغما. مجموعه وی بنام سرداریه ساخته و معروف شده است .
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
گاو پرشیر
درخت سرو – سرخ دار با نام علمی baccata tahas
/sor daar/ درخت سرو – سرخ دار با نام علمی baccata tahas & گاو پرشیر
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: sardār) (در نظام) فرمانده یک گروه یا یک دسته ی نظامی ؛ عنوانی احترام آمیز دربارهی صاحب منصبان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و نیروی انتظامی ، که دارای درجهای بالاتر از سرهنگی هستند ؛ (به مجاز) ، پیشوا ، رهبر ، سرور .
مترادف و متضاد
اسپهبد، امیرالجیش، باشلیق، باشی، پیشوا، رئیس، ژنرال، سالار، سپاهبد، سرخیل، سردسته، سرور، فرمانده ≠ سرباز
commander-in-chief (اسم)
فرمانده، خیل باش، سپهبد، سردار
headed (صفت)
نوک دار، سردار، رسیده
واژه نامه بختیاریکا
دوتیرک بالا وپایین تمدار؛ بُن زم
سَره سوارُو
سَره سوارُو
