معانی کلمه : سرد
لغت نامه دهخدا
سرد. [ س َ رَ ] (ع مص ) پیاپی روزه گرفتن . (از اقرب الموارد). و رجوع به سَرْد شود. || بیختن و غربال کردن دانه . (دزی ج 1 ص 647).
فرهنگ عمید
۱. آب، هوا یا چیز دیگر که درجۀ حرارت آن کم باشد.
۲. چیزی که دمایش از حد انتظار کمتر باشد: چای سرد.
۳. بی اعتنا، بی توجه: نگاه سرد.
۴. ناگوار، ناخوش آیند: حرف سرد.
۵. بدون جاذبه و گیرایی.
۶. بدون استفاده از اسلحه.
۷. (هنر ) رنگی که احساس سرما را در ذهن تداعی می کند، مانند آبی.
۸. [قدیمی] یکی از مزاج های چهارگانه.
۲. چیزی که دمایش از حد انتظار کمتر باشد: چای سرد.
۳. بی اعتنا، بی توجه: نگاه سرد.
۴. ناگوار، ناخوش آیند: حرف سرد.
۵. بدون جاذبه و گیرایی.
۶. بدون استفاده از اسلحه.
۷. (هنر ) رنگی که احساس سرما را در ذهن تداعی می کند، مانند آبی.
۸. [قدیمی] یکی از مزاج های چهارگانه.
فرهنگ معین
(سَ ) [ په . ] (ص . ) ۱ - خنک ، دمای کم . ۲ - بی مِهر. ۳ - سخن بی مزه ، بی معنی .
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - چیزی که درجه حرارت آن اندک باشد خنک بارد مقابل گرم . ۲ - افسرده بیحال . ۳ - کلام بی مزه سخن خنک .
دراز ادیم دوختن دوختن چرم را یا سوراخ کردن یا زره بافتن .
دراز ادیم دوختن دوختن چرم را یا سوراخ کردن یا زره بافتن .
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
سرد سرما
/sard/ سرد سرما
گویش اصفهانی
تکیه ای: sard
طاری: sard
طامه ای: sard
طرقی: sard
کشه ای: sard
نطنزی: sard
مترادف و متضاد
بارد، خنک، یخ ≠ گرم
۱. بارد، خنک، یخ ≠ گرم
۲. بیروح، خشک
۳. بیمیل، سردمزاج ≠ مشتاق
۴. بیاحساس، بیعاطفه
۵. بیتحرک، ناپویا
۶. بیمزه، خنک
۷. گرانجان، نچسب، نگد، بیگانهخو
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
سرد سول
