سربسته. [ س َ ب َ ت َ / ت ِ] ( ن مف مرکب ) که سر آن استوار باشد، همچون کیسه و مشک و غیره که دهانه آن را با ریسمان یا نخ استوار ببندند تا محتوی آن بیرون نریزد. سربمهر : آن خوشه بین چنانکه یکی خیک پرنبیدسربسته و نبرده بدو دست هیچکس.بهرامی.سربسته همچو فندق اشارت همی شنومیپرس پوست کنده چو بادام کآن کدام.خاقانی.آفتابی چو غنچه سربسته که نماید چو غنچه لعل و زر او.خاقانی.هر عروسی چو گنج سربسته زیر زلفش کل...
فرهنگ عمید
۱. [مقابلِ سرباز] ویژگی آنچه سرش بسته باشد از قبیل بطری و جعبه و پاکت یا چیز دیگر. ۲. [مجاز] پوشیده، نهفته، پنهان. ۳. (قید ) [مجاز] به طور پیچیده و مجمل: سخن سربسته گفتی با حریفان / خدا را زاین معما پرده بردار (حافظ: ۴۹۶ ).
فرهنگ معین
( ~ . بَ تَ یا تِ ) (ص مف . ) مخفی ، پوشیده .
فرهنگ فارسی
۱ - ( صفت ) چیزی که سر آن مسدود باشد ( پاکت جعبه صندوق ) مقابل سرباز سر گشاده . ۲ - مخفی پنهان . ۳ - برمز پوشیده : سخن سربسته گفتی با حریفان خدارا زین معما پرده برار ( حافظ )