سخت کوش. [ س َ ] ( نف مرکب ) ساعی. کوشا. بسیار کوشنده. جاهد : سخت کوش است به پرهیز و بزهدتو مر او را بجوانی منگر.فرخی.بزاد این سفرت سخت کوش باید بودکه این سفر سوی دارالسلام باید کرد.ناصرخسرو.سخت کوش است آه خاقانی مگر این چرخ را بفرساید.خاقانی.چه باید درین آتش هفت جوش بصید کبابی شدن سخت کوش.نظامی.زآتش انگیز آن شراره گرم شد دل سخت کوش نعمان نرم.نظامی.ازین آتشین خانه سخت جوش کسی جان برد کو بود سخت کو...
فرهنگ عمید
کسی که کوشش بسیار کند، سخت کوشنده، بسیار کوشا.
فرهنگ معین
( ~ . ) (ص فا. ) بسیار کوشا، پرسعی .
فرهنگ فارسی
( صفت ) آنکه بسیار کوشش کند پر سعی . ساعی کوشا جاهد یا سخت بهم افتاده سخت جنگنده یا سخت گیر . سخت کوشنده، بسیارکوشا، کسی که بسیارکوشش کند