معانی کلمه : سخته
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. سنجیده.
۲. وزن شده.
۳. سنجیده شده، محدود: خرد را و جان را همی سنجد او / در اندیشهٴ سخته کی گنجد او (فردوسی: ۱/۱۳ ).
۲. وزن شده.
۳. سنجیده شده، محدود: خرد را و جان را همی سنجد او / در اندیشهٴ سخته کی گنجد او (فردوسی: ۱/۱۳ ).
فرهنگ معین
(سَ تَ یا تِ ) (ص مف . ) وزن شده .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
سخت کرده
دانشنامه عمومی
سنجیده ، وزن شده
مترادف و متضاد
heavyset (صفت)
کلفت، زمخت، چهارشانه، جامد، کلفت و کوتاه، سخته
weighed (صفت)
سنجیده، سخته
واژه نامه بختیاریکا
( سُختِه ) سوخته؛ از اسامی مردانه؛ سهده
