معانی کلمه : سته
لغت نامه دهخدا
سته . [ س َ ت َه ْ ] (ع اِ) استخوان سرین . (منتهی الارب ).
سته . [ س َ ت ِه ْ ] (ع ص ) پس رو قوم . || آنکه سرین کلان را دوست دارد. (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
ستیز#NAME?
ستوه#NAME?
شش.
۱. انگور.
۲. میوه و خوراکی که شب بر آن گذشته و شبمانده شده باشد.
میوهای که پوستۀ نازک و میان آبدار و یک یا چند هستۀ کوچک دارد، مانند انگور و هلو.
فرهنگ معین
(س تَ) (اِمص .) لجاج ، عناد.
(س تُ) (ص .) ستوه ، خسته ، درمانده .
(س تُ ) (ص . ) ستوه ، خسته ، درمانده .
(س تَ ) (اِمص . ) لجاج ، عناد.
(س تَ ) (اِمص . ) لجاج ، عناد.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
میوۀ گوشتی ساده که در آن مرز مشخصی بین میانبَر و درونبَر وجود ندارد
شش، برای مونث بکارمیرود، ستیزه، استیزه، لجاج، عناد، ستیزه جو، جنگجو
( اسم ) لجاج ستیزگی .
پس رو قوم . یا آنکه سرین کلان را دوست دارد .
( اسم ) لجاج ستیزگی .
پس رو قوم . یا آنکه سرین کلان را دوست دارد .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
berry (اسم)
دانه، حبه، توت، سته، حب، تخم ماهی، میوه توتی
دانشنامه اسلامی
فرهنگستان زبان و ادب
{berry} [کشاورزی- علوم باغبانی] میوۀ گوشتی ساده که در آن مرز مشخصی بین میان بَر و درون بَر وجود ندارد
