معانی کلمه : ستردن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. تراشیدن: موی تراشی که سرش می سترد / موی به مویش به غمی می سپرد (نظامی۱: ۹۱ ).
۲. خراشیدن.
۳. پاک کردن، زدودن.
۴. محو کردن.
۲. خراشیدن.
۳. پاک کردن، زدودن.
۴. محو کردن.
فرهنگ معین
(س تُ دَ ) (مص م . ) ۱ - تراشیدن . ۲ - پاک کردن . ۳ - محو کردن .
فرهنگ فارسی
تراشیدن، خراشیدن، پاک کردن، زدودن، محو، زدوده
( مصدر ) ( سترد سترد خواهد سترد بستر سترنده سترده ) ۱ - تراشیدن ( موی و غیره ) . ۲ - پاک کردن زدودن . ۳ - محو کردن زایل کردن .
( مصدر ) ( سترد سترد خواهد سترد بستر سترنده سترده ) ۱ - تراشیدن ( موی و غیره ) . ۲ - پاک کردن زدودن . ۳ - محو کردن زایل کردن .
مترادف و متضاد
نابود کردن، از بین بردن
تراشیدن، پاک کردن، پالودن
زدودن، کندن، محو کردن، زایل کردن
۱. تراشیدن، پاک کردن، پالودن،
۲. زدودن، کندن، محو کردن، زایل کردن
۳. نابود کردن، از بین بردن
