معانی کلمه : ست
لغت نامه دهخدا
ست . [ س َت ت ] (ع اِ) سخن زشت . || عیب . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
ست . [ س َ ] (عدد، ص ، اِ) تلفظی است از صد. (ایران باستان ص 1549 و 9).
فرهنگ عمید
شش.
فرهنگ معین
(س ) [ ع . ] (اِ.) شش ، عدد شش .
(سَ تّ) [ ع . ] (اِ.) سخن زشت ، عیب .
( ~.) [ فر. ] (اِ.) 1 - مجموعه . 2 - سری ، دست . ؛ ~کردن مجموعه ای را به صورت هماهنگ به کار بردن . 3 - در ورزش هایی مانند تنیس و بدمینتون یک دور بازی .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
نام قدیمی شهر و بندریست در جنوب فرانسه در کنار خلیج لیون در ساحل بحر الروم ( مدیترانه ) که ۴٠۱۷۹ تن سکنه دارد . محل صدور شراب و مواد شیمیایی بکسیت سیمان و تصفیه خانه نفت است .
شش، درباره مونث استعمال میشود، برای مذکر
شش
خانم شش عیب
شش، درباره مونث استعمال میشود، برای مذکر
شش
خانم شش عیب
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
صوت
/sot/ صوت
مترادف و متضاد
۱. دست
۲. سری
۳. گیم، دور بازی
