معانی کلمه : سبع
لغت نامه دهخدا
سبع. [ س َ ] (اِخ ) قریه ای است بین رقه و رأس عین بر ساحل خابور. (معجم البلدان ) (منتهی الارب ).
سبع. [ س ِ ] (ع اِ) نوبت آب شتر هفت روز یک بار. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). یکی از نوبتهای آب شتر که در روز هفتم آن را آب دهند. (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
جانور درنده؛ دد.
هفتیک؛ یکهفتم از چیزی.
هفت یک، یک هفتم از چیزی.
هفت.
جانور درنده، دد.
هفت.
جانور درنده، دد.
فرهنگ معین
(سَ) [ ع . ] (اِ.) عدد هفت .
(سَ بُ) [ ع . ] (ص .) درنده .
(سَ ) [ ع . ] (اِ. ) عدد هفت .
(سَ بُ ) [ ع . ] (ص . ) درنده .
(سَ بُ ) [ ع . ] (ص . ) درنده .
دانشنامه آزاد فارسی
سبع (صورت فلکی)
رجوع شود به:گرگ (اخترشناسی)
رجوع شود به:گرگ (اخترشناسی)
wikijoo: سبع
فرهنگ فارسی
یکی از صور جنوبی فلک ذئب و آن در جنوب بدن عقرب جای دارد .
جانوردرنده، سبوع، سباع، سبعیت:درندگی، هفت یک، یک هفتم ازچیزی، اسباع جمع، سوره فاتحه که هفت آیه دارد، سبع المثانی
هفت یک یک هفتم ۱ / ۷ جمع اسباع .
ناحیه ایست در فلسطین بین بیتالمقدس و کرک بدانجهت که در آنجا هفت چاه است
جانوردرنده، سبوع، سباع، سبعیت:درندگی، هفت یک، یک هفتم ازچیزی، اسباع جمع، سوره فاتحه که هفت آیه دارد، سبع المثانی
هفت یک یک هفتم ۱ / ۷ جمع اسباع .
ناحیه ایست در فلسطین بین بیتالمقدس و کرک بدانجهت که در آنجا هفت چاه است
مترادف و متضاد
هفت
جانور، دد، درنده، درندهخو، وحشی ≠ اهلی
اسم جانور، دد، درنده، درندهخو، وحشی ≠ اهلی
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
دد
