معانی کلمه : سالک
لغت نامه دهخدا
سالک . [ ل ِ ] (اِخ ) مزرعه کوچکی است از دهستان خاور طوران بخش بیارجمند شهرستان شاهرود و28 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 3).
فرهنگ عمید
زخمی مزمن که در پوست بدن انسان روی بینی و گونهها پیدا میشود، سرایت آن بهوسیلۀ پشۀ مخصوصی صورت میگیرد.
۱. کسی که راهی در پیش گیرد و در آن راه برود؛ رونده.
۲. [قدیمی] پیرو.
۳. [قدیمی] پارسا؛ زاهد.
۴. (تصوف) کسی که با ارشاد مرشد و پیرو در راه خدا سیر کند و مراحل تهذیب نفس و مراتب سیروسلوک را بپیماید. سالکان را اهل سلوک و اهل طریقت نیز میگویند؛ عارف.
فرهنگ معین
(لِ) [ ع . ] (اِفا.) 1 - رونده ، مسافر. 2 - زاهد، عارف .
(لَ)(اِ.) زخمی که در پوست بدن خاصه صورت پیدا می شود. گاه یک سال بهبودی آن طول می کشد ولی جای آن باقی می ماند.
(لِ ) [ ع . ] (اِفا. ) ۱ - رونده ، مسافر. ۲ - زاهد، عارف .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
پیرو
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: sālek) (عربی) آن که راهی را طی کند ، رونده ، راه رو ؛ (در تصوف) آن که مراحل سلوک عرفانی را معمولاً با ارشاد پیری میگذراند .
معنی: رونده، راه رو، آن که راهی را طی کند، ( در تصوف ) آن که مراحل سلوک عرفانی را معمولاً با ارشاد پیری می گذراند
گویش اصفهانی
تکیه ای: sâlak
طاری: sâlak
طامه ای: sâlak
طرقی: sâlak
کشه ای: sâlak
نطنزی: sâlak
مترادف و متضاد
صفت
پیرو
رونده، رهرو
درویش، صوفی، عارف
۱. درویش، صوفی، عارف
۲. رونده، رهرو
۳. پیرو
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
پیرو
