معانی کلمه : سالح
لغت نامه دهخدا
سالح . [ ل ِ ](ع ص ) سلاح پوشیده : رجل سالح ؛ مرد سلاح پوشنده . (ناظم الاطباء). با سلاح . (مهذب الاسماء). مرد با سلاح . (آنندراج ). || ریخ زننده . ناقه ٔ سالح ؛ ماده شتری که از خوردن تره ریخ زند. (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
فرهنگ فارسی
از خانواده هود نبی و پسر او ارفحشد بن سام است و مدت عمر او را چهارصد و سی سال گویند
