معانی کلمه : ساطع
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. برآینده، برافراشته.
۲. درخشنده، درخشان، تابان.
۳. دمنده.
۴. دمیده.
۵. [قدیمی] پراکنده.
۶. [قدیمی] آشکار.
۲. درخشنده، درخشان، تابان.
۳. دمنده.
۴. دمیده.
۵. [قدیمی] پراکنده.
۶. [قدیمی] آشکار.
فرهنگ معین
(طِ ) [ ع . ] (اِفا. ) ۱ - تابان . ۲ - برافراشته . ۳ - آشکار. ۴ - پراکنده .
فرهنگ فارسی
بر آینده، برافراشته، درخشنده، درخشان، پراکنده
۱ - تابان درخشان . ۲ - آشکار هویدا . ۳ - افراشته افراخته بلند . ۴ - پراکنده منتشر .
۱ - تابان درخشان . ۲ - آشکار هویدا . ۳ - افراشته افراخته بلند . ۴ - پراکنده منتشر .
مترادف و متضاد
براق، پرتوافکن، تابان، درخشان، درخشنده ≠ تار، کدر
۱. براق، پرتوافکن، تابان، درخشان، درخشنده ≠ تار، کدر
۲. آشکار، نمایان، هویدا
