معانی کلمه : ساج
لغت نامه دهخدا
ساج .[ جِن ْ ] (ع ص ) ساکن و آرمیده . رجوع به ساجی شود.
ساج . (اِخ ) شهری است مشهور که در میان کابل و غزنین واقع شده و در آنجا معروف است . (معجم البلدان ) (مراصد الاطلاع ).
فرهنگ عمید
مرغ کنجدخوار؛ کنجدخوارک؛ کنجدخواره.
تکۀ چدن یا آهن نازک و پهن که روی آتش میگذارند و بالای آن نان میپزند؛ تابه.
فرهنگ معین
(اِ.) مرغ کنجدخوار.
[ ع . ] (اِ.) چادر سبز یا سیاه .
(اِ.) معرب ساک . 1 - درختی است بلند با چوبی سیاه رنگ . 2 - سنگی که با آن شمشیر را صیقل دهند. 3 - تابة نان پزی .
[ ع . ] (اِ. ) چادر سبز یا سیاه .
(اِ. ) مرغ کنجدخوار.
فرهنگ فارسی
باسنج دهی است از دهستان دو دانگه بخش ضیائ آباد شهرستان قزوین
دانشنامه عمومی
معنی کلمۀ ساج در زبان کردی با لهجۀ بیشتر قبایل استان ایلام: تابه ای از جنس آهن به شکل صفحه ای گنبدی شکل با انحنای اندک به شعاع تقریبی سی سانتی متر که بیشتر در عشایر و همچنین در شهر، برای پخت نان معروف ساجی استفاده می شود. از این تابه برای پخت نوعی پنکک یا نان موسوم به "چزنک" یا "شلکینه"، و تف دادن برخی دانه ها مانند کنجد، گندم و ... نیز استفاده می شود.
گویش مازنی
خط ریش
نوعی نان
مترادف و متضاد
درخت ساک
تابه، تاوه
بالاپوش، طیلسان
مرغ کنجدخوار، کنجدخوراک
۱. تابه، تاوه
۲. بالاپوش، طیلسان
۳. درخت ساک
۴. مرغ کنجدخوار، کنجدخوراک
