زیبیدن. [ دَ ] ( مص ) آراستن. ( آنندراج ). آراستن و پیراستن. ( ناظم الاطباء ). || آراسته بودن. خوش آیند بودن. ( فرهنگ فارسی معین ). زیبا بودن. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ). || شایستن و شایسته بودن و شایسته شدن. ( ناظم الاطباء ). شایسته و سزاوار بودن. ( فرهنگ فارسی معین ). شایستن. سزیدن. برازیدن. سزاوار بودن. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ) :... به نزدیک کرمانی شد و سلام کرد و بنشست. پس گفت یا اباعلی سو...
فرهنگ عمید
۱. شایسته بودن، سزاوار بودن: گر سیستان بنازد بر شهرها عجب نیست / زیرا که سیستان را زیبد به خواجه مفخر (فرخی: ۱۸۷ ). ۲. خوبی و آراستگی داشتن، برازیدن. ۳. شایسته و برازنده بودن چیزی برای چیز دیگر مثل لباس به تن انسان.
فرهنگ معین
(زِ دَ ) (مص ل . ) سزاوار بودن ، برازنده بودن .
فرهنگ فارسی
شایسته بودن، سزاواربودن، خوبی و آراستگی ( مصدر ) ( زیبید زیبد خواهد زیبید زیبنده زیبا زیبان زیبیده ) ۱ - شایسته بودن سزاوار بودن . ۲ - آراسته بودن خوش آیند بودن . ۳ - برازنده بودن ( جامه به تن و جز آن )