زیبارخ. [ رُ ] ( ص مرکب ) زیباروی. ( از فهرست ولف ). جمیل. نکوروی : سمن بوی وزیبارخ و ماهروی چو خورشید دیدار و چون مشک بوی.فردوسی.برخ شد کنون چون گل ارغوان سهی قد و زیبارخ و پهلوان.فردوسی.اگر زیبارخی رفت از کنارت ازو زیباتر اینک ده هزارت.نظامی.همچنان نامه کرد بر سقلاب خواست زیبارخی چو قطره آب.نظامی.همه زیبارخ و موزون و دمسازهمه دستان سرا و نکته پرداز.نظامی....
فرهنگ فارسی
زیبا روی جمیل
فرهنگ اسم ها
اسم: زیبارخ (دختر) (فارسی) (تلفظ: ziba rokh) (فارسی: زیبارخ) (انگلیسی: zibarokh) معنی: آن که چهره ای زیبا دارد، زیبا