معانی کلمه : زکو
لغت نامه دهخدا
زکو. [ زُ ک ُوو ] ( ع مص ) زکا و زکاء و زکواً. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ). بالیدن کودک. ( تاج المصادر بیهقی ). گوالیدن. || افزون شدن. || نیکو و لایق آمدن. || خوش عیش گردیدن. ( آنندراج ). رجوع به همه معانی زکاء شود.
فرهنگ فارسی
یا افزون شدن یا خوش و عیش گردیدن
گویش مازنی
گاو به رنگ قهوه ای کم رنگ
/zakko/ گاو به رنگ قهوه ای کم رنگ
دانشنامه اسلامی
[ویکی الکتاب] تکرار در قرآن: ۵۹(بار)
wikialkb: ریشه_زکو
