معانی کلمه : زو
لغت نامه دهخدا
زو. [ زَوو ] (ع مص ) زُوی َ علیه زَوّاً (مجهولاً)؛ ای قُضی و قُدِّرَ. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
زو. (اِخ ) نام ولایتی که آن را زوزن بر وزن سوزن گویند. (برهان ).مخفف زوزن نیز گفته اند. (فرهنگ رشیدی ). مخفف زوزن که نام ولایتی است نیز آمده . (انجمن آرا) (آنندراج ).
فرهنگ عمید
ژو#NAME?
= ژو
فرهنگ معین
(زُ) (اِ.) دریا.
(اِ.) بازی ای گروهی که در آن یک نفر در حالی که نفس خود را حبس کرده و با گفتن کلمة «زو» به سمت گروه مقابل می رود و تا وقتی که بدون نفس کشیدن این کلمه را بر زبان می آورد می تواند اعضای گروه مقابل را بزند و از بازی خارج کند مگر این که خود به وسیلة آن ها گرفته شود و نتواند فرار کند.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
پسر تهماسب پادشاه پیشدادی که پس از پدر بسلطنت رسید ( داستان ) .
دریا، بحر
از او از وی .
دریا، بحر
از او از وی .
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
اسم: زو (پسر) (فارسی)
معنی: از شخصیتهای شاهنامه، نام فرزند طهماسب و از نسل فریدون پادشاه پیشدادی
معنی: از شخصیتهای شاهنامه، نام فرزند طهماسب و از نسل فریدون پادشاه پیشدادی
گویش بختیاری
نام نوعى بازى.
