زنگاری. [ زَ ] ( ص نسبی ) برنگ زنگار. ( ناظم الاطباء ). زنجاری. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ). منسوب به زنگار. ( فرهنگ فارسی معین ) : خلقانش کرد جامه ٔزنگاری این تند و تیز باد فرودینا.دقیقی ( از یادداشت بخط مرحوم دهخدا ).غم او بر دل من پرده زنگاری بست کس چه داند که برین پرده گذر کس را نی.خاقانی.که این زنگاری آیینه وش راچو شانه بازنشناسم سر از پا.خاقانی. || سبزرنگ. ( ناظم الاطباء ). به رنگ زنگار. سبز...
فرهنگ عمید
۱. رنگ سبز مایل به آبی. ۲. (صفت نسبی ) هرچیزی که رنگ آن شبیه زنگار یا مس زنگ زده باشد، به رنگ زنگار، سبزرنگ. ۳. (صفت نسبی ) [قدیمی] زنگ زده.
فرهنگ معین
( ~. ) (ص نسب . ) سبزرنگ .
فرهنگ فارسی
به رنگ زرنگار، سبزرنگ، شبیه زنگاریامس ( صفت ) ۱ - منسوب به زنگار . ۲ - برنگ زنگار سبز رنگ زنگار فام .