معانی کلمه : زمن
لغت نامه دهخدا
زمن . [ زَ م َ ] (اِ) زمین . (ناظم الاطباء).
زمن . [ زَ م َ ] (ع مص ) بر جای ماندن . (منتهی الارب ) (آنندراج )(ناظم الاطباء). || اوکار شدن . (زوزنی ).
فرهنگ عمید
۱. عصر؛ روزگار.
۲. وقت؛ هنگام.
۱. ناقص و معیوب.
۲. برجایمانده؛ زمینگیر.
۱. عصر، روزگار.
۲. وقت، هنگام.
۱. ناقص و معیوب.
۲. برجای مانده، زمین گیر.
۲. وقت، هنگام.
۱. ناقص و معیوب.
۲. برجای مانده، زمین گیر.
فرهنگ معین
(زَ مِ) [ ع . ] (ص .) زمین گیر، بر جای مانده .
(زَ مَ) [ ع . ] (اِ.) وقت ، هنگام . ج . ازمان ، ازمن .
(زَ مِ ) [ ع . ] (ص . ) زمین گیر، بر جای مانده .
(زَ مَ ) [ ع . ] (اِ. ) وقت ، هنگام . ج . ازمان ، ازمن .
(زَ مَ ) [ ع . ] (اِ. ) وقت ، هنگام . ج . ازمان ، ازمن .
فرهنگ فارسی
عصر، روزگار، وقت، هنگام، ازمان، ازمن جمع
( اسم ) وقت هنگام جمع ازمان از من .
زمل لنگان راه رفتن از نشاط
( اسم ) وقت هنگام جمع ازمان از من .
زمل لنگان راه رفتن از نشاط
دانشنامه عمومی
زمن (شهر). زمن شهری در استان پرنیک کشور بلغارستان است که جمعیت آن در سال ۲۰۰۱ میلادی ۱٬۸۹۲ نفر بوده است.
فهرست شهرهای بلغارستان
فهرست شهرهای بلغارستان
wiki: زمن (شهر)
گویش مازنی
زمان – زمانه
۱شکوه هیبت ۲کسی که از هیبتش بترسند
/zemon/ زمان – زمانه & شکوه هیبت - کسی که از هیبتش بترسند
