زراندود. [ زَ اَ ] ( ن مف مرکب ) زرنگار و اندودشده از زر. ( ناظم الاطباء ). چیزبه زراندوده که بر ظاهرش زر بود و بر باطنش چیزی دیگر. ( آنندراج ). ملمع. ( دهار ). زرنگار. مذهب. مزخرف. ذهیب. ( از یادداشتهای بخط مرحوم دهخدا ) : ماغ در آبگیر گشته روان راست چون کشتی است زراندود.رودکی.سیم زراندود گردد هرچه زو گیرد فروغ زر سیم اندود گردد هرچه زو اخگر شود.فرخی.ابوالقاسم رازی را دید بر اسبی قیمتی برنشسته و ...
فرهنگ عمید
زراندوده، ویژگی فلزی که با لایه ای از طلا پوشانده شده، زرنگار.
فرهنگ معین
(زَ. اَ ) (ص مف . ) هر چیز آمیخته شده با طلا.
فرهنگ فارسی
اندودشده اززر، آب زرداده شده، زرنگار ( صفت ) ۱ - اندود از زر ( طلا ) زرنگار . ۲ - فلزی که بر روی آن آب طلا مالیده باشند مطلا . ۳ - آنچه ظاهرش با باطنش فرق داشته باشد . زر نگار و اندود شده از زر مجازا زرد رنگ زرفام مجازا بمعنی زر بفت مجازا قلب