زدوده. [ زِ / زُ دو دَ / دِ ] ( ن مف ) صیقل شده و روشن شده و جلاداده. ( ناظم الاطباء ). پاک شده و پاکیزه شده. صیقل یافته. محوشده ( غم و مانند آن ). ( فرهنگ فارسی معین ) : یکی مرد بُد، نام او هیربدزدوده دل و مغز و جانش ز بد.فردوسی.همه نیزه داران زدوده سنان همه جنگ را گرد کرده عنان.فردوسی.بجای آمد از موبدان شست مردزدوده روان و خرد ساز کرد.فردوسی.بینی آن موی چو از مشک سرشته زرهی بینی آن روی چو از سیم...
فرهنگ عمید
پاک شده، جلاداده، شفاف: می آورد و نار و ترنج و بهی / زدوده یکی جام شاهنشهی (فردوسی: ۳/۳۰۵ ).
فرهنگ معین
(زُ دِ یا دَ ) (ص مف . ) ۱ - پاک شده . ۲ - صیقل یافته . ۳ - محو شده .
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - پاک شده پاکیزه شده . ۲ - صیقل یافته . ۳ - محو شده ( غم و مانند آن ) . صیقل شده و روشن شده و جلا داده محو شده