معانی کلمه : زد
لغت نامه دهخدا
زد. [ زَ / زِ ] (اِ) ماده ٔ چسبناک که از درخت و گیاه بیرون می تراود و لفظ عربیش صمغ است و در تداول عامه آنرا با فتح زاء خوانند. (فرهنگ نظام ). گویا در آخر بعض کلمات مرکب بمعنی صمغ است مانند بارزد، بام زد، بیرزد، تبرزد، یا طبرزد و کنگرزد. (یادداشت مؤلف ).
فرهنگ عمید
صمغ.
۱. = زدن
۲. زده (در ترکیب با کلمۀ دیگر): زبانزد، گوشزد.
〈 زدوبند: [عامیانه، مجاز] ساختوپاخت و سازش نهانی دو یا چندتن برای پیش بردن کاری یا بهدست آوردن چیزی.
〈 زدوخورد:
۱. یکدیگر را کتک زدن.
۲. [مجاز] جنگ.
فرهنگ معین
(زَ) (اِ.) صمغ .
و بند (زَ دُ بَ)(اِمر.) (عا.) توطئه ، توطئه - چینی .
و بند (زَ دُ بَ )(اِمر. ) (عا. ) توطئه ، توطئه - چینی .
(زَ ) (اِ. ) صمغ .
(زَ ) (اِ. ) صمغ .
فرهنگ فارسی
( اسم ) صمغ : بارزد کنگر زد ( صمغ کنگر ) .
ماده چسبناک که از درخت و گیاه بیرون می تراود
ماده چسبناک که از درخت و گیاه بیرون می تراود
دانشنامه عمومی
z که در انگلیسی، حرف اول زاخار است، به معنی رفیق.
گویش اصفهانی
تکیه ای: bešǰi
طاری: bešǰi
طامه ای: boypokât
طرقی: bešǰind
کشه ای: bešǰi
نطنزی: bašboqât
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
زِی؛ وا نُهادن ( وُر )
