معانی کلمه : زحمت
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. رنج و آزردگی.
۲. [قدیمی] به هم فشارآوردن و یکدیگر را در فشار گذاشتن؛ انبوهی کردن؛ زحام.
۳. [قدیمی] انبوهی.
〈 زحمت دادن: (مصدر متعدی) [عامیانه] باعث زحمت شدن؛ رنج و آزار دادن؛ اذیت کردن.
〈 زحمت کشیدن: (مصدر لازم) [عامیانه] رنج کشیدن؛ رنج بردن؛ تحمل رنج و مشقت کردن.
فرهنگ معین
(زَ مَ ) [ ع . زحمة ] ۱ - (مص ل . ) انبوه کردن . ۲ - (اِمص . ) ازدحام . ۳ - رنج و آزردگی . ۴ - (اِ. ) بیماری . ۵ - در فارسی : دردسر.
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
تصدیع، دردسر
آزار، رنجه، محنت
عذاب، مزاحمت، مشقت
تعب، تقلا، رنج، سختی، کد
۱. عذاب، مزاحمت، مشقت
۲. تعب، تقلا، رنج، سختی، کد
۳. آزار، رنجه، محنت
۴. تصدیع، دردسر
فرهنگ فارسی ساره
دردسر، رنج، رنجه، رنجش، سخت
