ریشخند. [ خ َ ] ( اِمص مرکب ) سخره. ( شرفنامه منیری ). کنایه از سخریه و استهزاء. ( آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ). استهزاء و تمسخر. ( غیاث اللغات ). فسوس. افسوس. خنده به استهزاء. ( یادداشت مؤلف ) : چرخ داند که ریشخند است این نه چون آن ریش گاو کون خر است.انوری.نندیشد از فلک نخرد سنبلش بجوبر کهکشان و خوشه بود ریشخند او.خاقانی.اگرچه طایفه ای پیش من در این دعوی به ریشخند برون می برند آری را.ظهیر فاریا...
فرهنگ عمید
مسخره کردن، استهزا.
فرهنگ معین
(خَ ) (اِمص . ) استهزا.
فرهنگ فارسی
خندیدن، بریش کسی، کنایه ازخوشامدگویی فریب زدن ( اسم ) ۱ - تملق از روی استهزا . ۲ - استهزا سخریه . کنایه از سخریه و استهزائ