معانی کلمه : ریش
لغت نامه دهخدا
ریش . [ رَ ی َ ] (ع اِمص ) بسیاری موی در هردو گوش و روی . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد).
ریش . [ رَ / رَی ْ ی ِ ] (ع ص ) کلأ ریش ؛ گیاه بسیاربرگ . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رجوع به رَیّش شود.
فرهنگ عمید
پَر پرندگان.
ریشیدن#NAME?
موهای دو طرف صورت و چانۀ مرد؛ لحیه؛ محاسن.
۱. زخم؛ جراحت.
۲. (صفت) مجروح؛ زخمی.
〈 ریشریش: پارهپاره؛ چاکچاک.
۱. زخم، جراحت.
۲. (صفت ) مجروح، زخمی.
* ریش ریش: پاره پاره، چاک چاک.
پَر پرندگان.
= ریشیدن
فرهنگ معین
[ په . ] (اِ.) جراحت ، زخم .
[ په . ] (اِ.) 1 - موهای صورت مردان . 2 - موی بلندی که بر چانه و زیر چانه برخی جانوران می روید. ؛ ~ گرو گذاشتن (کن .) تعهد اخلاقی سپردن . ؛ ~ و قیچی را به دست کسی دادن (کن .) در کاری به کسی اختیار کامل دادن . ؛ به ~ کسی خندیدن (کن .) او را مسخره کردن .
فرهنگ فارسی
پر مرغ
در عهد قدیم بوشهر را می گفتند
دانشنامه عمومی
زخم
نقل قول
گویش مازنی
زخم
زخم ناسور – زخمی که چرکی باشد
گویش اصفهانی
تکیه ای: riš
طاری: riš
طامه ای: riš
طرقی: riš
کشه ای: riš
نطنزی: riš
مترادف و متضاد
زخم
زخم، قرح
لحیه، محاسن
جراحت، خستگی، زخم، والانه
۱. زخم، قرح
۲. محاسن
۱. جراحت، خستگی، زخم، والانه
۲. لحیه، محاسن
