معانی کلمه : رید
لغت نامه دهخدا
رید. (ع مص ) خواستن چیزی را. (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
رید. [ رَ ] (ع اِ) کرانه ٔ بلند و بیرون جسته از کوه . ج ، رُیود. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). تندی که از کوه بیرون خاسته بود. ج ، اَریاد، ریود. (مهذب الاسماء).
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
خواستن چیزی را
