معانی کلمه : ریخت
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
شکل؛ هیکل؛ قیافه.
〈 ریختوپاش: [عامیانه، مجاز]
۱. ایجاد بینظمی در جایی.
۲. زیادهروی در خرج کردن؛ اسراف؛ تبذیر.
شکل، هیکل، قیافه.
* ریخت وپاش: [عامیانه، مجاز]
۱. ایجاد بی نظمی در جایی.
۲. زیاده روی در خرج کردن، اسراف، تبذیر.
* ریخت وپاش: [عامیانه، مجاز]
۱. ایجاد بی نظمی در جایی.
۲. زیاده روی در خرج کردن، اسراف، تبذیر.
فرهنگ معین
(خْ ) (اِ. ) (عا. ) شکل و قیافه . ، ~ کسی از دنیا برگشتن کنایه از: بسیار بدشکل و بدقواره شدن .
فرهنگ فارسی
شکل، هیکل، قیافه
۱ - ( مصدر ) ریختن : ریخت و پاش . ۲ - ( اسم ) شکل و قیافه اندام .
ژست . هیات . شکل . هیکل . قیافه
۱ - ( مصدر ) ریختن : ریخت و پاش . ۲ - ( اسم ) شکل و قیافه اندام .
ژست . هیات . شکل . هیکل . قیافه
گویش مازنی
ریختن
گویش اصفهانی
تکیه ای: bešrit
طاری: bešrit
طامه ای: boyret
طرقی: bešrit
کشه ای: bešrit
نطنزی: bašrit / bešrit
مترادف و متضاد
ریختن
اندام، شکل، صورت، قیافه، هیات، هیکل
۱. اندام، شکل، صورت، قیافه، هیات، هیکل
۲. ریختن
واژه نامه بختیاریکا
رِخت
