معانی کلمه : ریان
لغت نامه دهخدا
ریان . [ رَی ْ یا ] (اِخ ) نام دیهی به نسا و آن را رذان نیز گویند. (یادداشت مؤلف ). نام قریه ای است در نسا. (از معجم البلدان ). رجوع به رذان شود.
فرهنگ عمید
۱. [مجاز] تر وتازه، شاداب.
۲. [مقابلِ عطشان] سیراب.
۲. [مقابلِ عطشان] سیراب.
فرهنگ معین
(رَ یّ ) [ ع . ] (ص . ) ۱ - سیراب . ۲ - تر و تازه ، شاداب .
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - سیراب مقابل عطشان . ۲ - تر و تازه شاداب جمع روائ .
ابن ولید . سلطان مصر و شوهر زلیخا که یوسف صدیق ( ع ) خواب او را تعبیر کرد و او دومین فراعنه مصر است .
ابن ولید . سلطان مصر و شوهر زلیخا که یوسف صدیق ( ع ) خواب او را تعبیر کرد و او دومین فراعنه مصر است .
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: riyān) (عربی) سیراب ضد عطشان ؛ شاخههای سبزِ نرم .
اسم: ریان (پسر) (عربی) (تاریخی و کهن) (تلفظ: riyān) (فارسی: ريان) (انگلیسی: riyan)
معنی: سیراب، شاداب، تر و تازه، سیراب ضد عطشان، شاخه های سبزِ نرم
معنی: سیراب، شاداب، تر و تازه، سیراب ضد عطشان، شاخه های سبزِ نرم
