معانی کلمه : ری
لغت نامه دهخدا
ری . [ ری ی ] (ع مص ) رَی ّ.رِوی ̍. (ناظم الاطباء). رجوع به رَی ّ و رِوی ̍ شود.
ری ٔ. (ع اِ) نظر. دیدار. اسم است رؤیة را. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). نظر و نگاه . (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
مقیاس وزن در ایران برابر چهار من تبریز.
۱. سیرابی و تازگی.
۲. [مجاز] حسن حال؛ نیکوحالی.
۳. [مجاز] فراوانی نعمت.
مقیاس وزن در ایران برابر چهار من تبریز.
۱. سیرابی و تازگی.
۲. [مجاز] حسن حال، نیکوحالی.
۳. [مجاز] فراوانی نعمت.
۱. سیرابی و تازگی.
۲. [مجاز] حسن حال، نیکوحالی.
۳. [مجاز] فراوانی نعمت.
فرهنگ معین
(رِ) (اِ.) افزونی ، برکت .
(رَ یا رِ) (اِ.) واحدی برای وزن برابر با چهار مَن تبریز: دوازده کیلو.
(رَ یا رِ ) (اِ. ) واحدی برای وزن برابر با چهار مَن تبریز: دوازده کیلو.
(رِ ) (اِ. ) افزونی ، برکت .
(رِ ) (اِ. ) افزونی ، برکت .
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
صورت
(رِ). گربه نوروزی. فصل «ری گیری»:فصل زدودن گربه نوروزی از شاخه های بادام.
گویش مازنی
یک من برابر با دوزاده کیلو
ری آمدن برنج به هنگام طبخ – حجیم شدن برنج بر اثر پختن
/rey/ یک من برابر با دوزاده کیلو & ری آمدن برنج به هنگام طبخ – حجیم شدن برنج بر اثر پختن
گویش دزفولی
صورت
دانشنامه اسلامی
واژه نامه بختیاریکا
( رِی ) ( فا ) ؛ زیادی؛ برآمدگی؛ افزونی؛ برکت
رو؛ طرف؛ جانب؛ سو؛ ور
روی؛ صورت
سر؛ روی؛ بالا
یَه ری
( رِی ) قُم
رو؛ طرف؛ جانب؛ سو؛ ور
روی؛ صورت
سر؛ روی؛ بالا
یَه ری
( رِی ) قُم
