معانی کلمه : روغنی
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. روغن دار، چرب.
۲. نانی که در خمیر آن روغن زده باشند.
۳. روغنگر.
۲. نانی که در خمیر آن روغن زده باشند.
۳. روغنگر.
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - منسوب به روغن : ماده روغنی . ۲ - نانی که خمیر آنرا با روغن سرشته باشند روغنینه . ۳ - آنکه روغن گیرد روغنگر عصار .
از ملازمان اکبر شاه هند و متوفای سال ۹۸٠ ق و شاعری لا ابالی ولی دارای طبعی خوش بود .
از ملازمان اکبر شاه هند و متوفای سال ۹۸٠ ق و شاعری لا ابالی ولی دارای طبعی خوش بود .
