معانی کلمه : روال
لغت نامه دهخدا
روال . [ رَ ] (اِ) در این اواخر بوسیله ٔ نویسندگان و منشیان ساخته شده است و از آن معنی ترتیب و سبک و اسلوب و روش اراده کنند. (یادداشت مؤلف ).
فرهنگ عمید
روش، اسلوب.
فرهنگ معین
(رَ) (عا.) (اِ.) قاعده ، روش .
(رُ یا رِ) [ ع . ] (اِ.) آب دهان (ستور و غیره ).
(رَ ) (عا. ) (اِ. ) قاعده ، روش .
(رُ یا رِ ) [ ع . ] (اِ. ) آب دهان (ستور و غیره ).
(رُ یا رِ ) [ ع . ] (اِ. ) آب دهان (ستور و غیره ).
دانشنامه آزاد فارسی
رجوع شود به:تالین
wikijoo: روال
فرهنگ فارسی
روش، منوال، ترتیب، شیوه
نام آلمانی تالین .
روش، اسلوب، نظم وترتیب
( اسم ) آب دهان ( ستور و غیره )
پسر راسل و او پسر آیند و او پسر قفند از ملوک هندوستان بود که در زمان اسکندر میزیست و از اسکندر صلح خواست
روش، اسلوب، نظم وترتیب
( اسم ) آب دهان ( ستور و غیره )
پسر راسل و او پسر آیند و او پسر قفند از ملوک هندوستان بود که در زمان اسکندر میزیست و از اسکندر صلح خواست
دانشنامه عمومی
جملات نمونه
کم کم به روال کار وارد خواهی شد
you'll gradually get the hang of it
بانک را به روال معمول اداره میکند
he runs the bank in the customary way
مترادف و متضاد
راه، روش، روند، سیاق، سیرت، سیره، شیوه، طریقه، طور، گونه، متد، مشی، منوال، نحو، نمط، نهج، هنجار
فرهنگ فارسی ساره
روش
