معانی کلمه : رهی
لغت نامه دهخدا
رهی . [ رُ ها ] (اِخ ) شهری است ، از آن شهر است زید رهاوی بن ابی انیسة، و یزید رهاوی بن سنان و حافظ عبدالقادر رهاوی . (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
۱. رونده، راه افتاده، رهرو.
۲. مسافر.
۳. غلام، بنده، چاکر: کمند از رهی بستد و داد خم / بینداخت خوار و نزد هیچ دم (فردوسی: ۱/۲۰۰ ).
۲. مسافر.
۳. غلام، بنده، چاکر: کمند از رهی بستد و داد خم / بینداخت خوار و نزد هیچ دم (فردوسی: ۱/۲۰۰ ).
فرهنگ معین
(رَ )(ص نسب . ) ۱ - راهرو، مسافر. ۲ - غلام ، بنده .
فرهنگ فارسی
راه، رونده، راه افتاده، رهرو، مسافر، غلام وبنده
( صفت ) ۱ - رونده روان . ۲ - غلام بنده چاکر . توضیح : نویسنده از خود بدین کلمه تعبیر آورد .
مشهدی . مولانا شاه محمد از گویندگان و نقاشان قرن دهم در مشهد بود .
( صفت ) ۱ - رونده روان . ۲ - غلام بنده چاکر . توضیح : نویسنده از خود بدین کلمه تعبیر آورد .
مشهدی . مولانا شاه محمد از گویندگان و نقاشان قرن دهم در مشهد بود .
گویش مازنی
۱یاور یار ۲امید
/rahi/ یاور یار - امید
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: rahi) (پهلوی) غلام ، بنده ، چاکر .
اسم: رهی (پسر) (پهلوی، فارسی) (تلفظ: rahi) (فارسی: رَهي) (انگلیسی: rahi)
معنی: غلام، بنده، چاکر
معنی: غلام، بنده، چاکر
واژه نامه بختیاریکا
( رُهی ) خداوند؛ آفریدگار؛ آنکه در بالاترین جایگاه قرار دارد
