رنگین. [ رَ ] ( ص نسبی ) ( از: رنگ + ین ، پسوند نسبت ) دارای رنگ. ملون. دارای صبغ. ( ناظم الاطباء ). مُصَبَّغ. بارنگ. رنگی : نابسوده دودست رنگین کردناچشیده به تارک اندر تاخت.رودکی.پوپک دیدم بحوالی سرخس بانگک بربرده به ابر اندراچادرکی دیدم رنگین بر اورنگ بسی گونه بر آن چادرا.رودکی.نگون بخت شد همچو بختش نگون ابا سیب رنگین به آب اندرون.ابوشکور بلخی.و از واسط گلیم و شلواربند و پشمهای رنگین خیزد. ( حدو...
فرهنگ عمید
۱. رنگی، رنگ دار، دارای رنگ، رنگ شده. ۲. رنگارنگ: شیشه های رنگ رنگ آن نور را / می نماید اینچنین رنگین به ما (مولوی۱: ۷۶۶ ). ۳. [مجاز] پر از غذاهای گوناگون. ۴. (صفت ) [قدیمی، مجاز] فریبنده: از این رنگین سخن، خاقانیا، بس / که باده رنگ جویی در نگیرد (خاقانی: ۵۹۸ ).
فرهنگ معین
(رَ ) (ص نسب . ) ملون ، گوناگون .
فرهنگ فارسی
رنگی، رنگ دار، دارای رنگ، رنگ کرده، گوناگون ( صفت ) ۱ - دارای رنگ ملون . ۲ - پر رنگ . یا سفره رنگین سفرهای که در آن غذاهای مختلف چیده شده باشد . ۳ - خوب خوشایند .