معانی کلمه : رقت
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. نرمی و نازکی.
۲. رحمت، مهربانی.
۳. شرم.
۴. رقیق بودن.
۲. رحمت، مهربانی.
۳. شرم.
۴. رقیق بودن.
فرهنگ معین
(رِ قَّ ) [ ع . رقة ] (اِمص . ) ۱ - نازکی . ۲ - نرمی و لطافت . ۳ - مهربانی . ۴ - آبکی بودن .
فرهنگ فارسی
نرم ونازک شدن، نرمی ونازکی، رحمت، مهربانی
( اسم ) ۱ - نازکی تنکی . ۲ - لطافت . ۳ - نرمی . ۴ - مهربانی شفقت . توضیح : آن بود که نفس از مشاهده تالم ابنای جنس خود متاثر بود بی اضطرابی که در افعال حادث گردد ( اخلاق ناصری ۷۷ ) . یا رقت قلب ترحم دلسوزی : [[ وقتی یاد گریه های او میافتاد رقت قلبی به او دست میداد ]] . ۵ - آبکی بودن مائیت .
( اسم ) ۱ - نازکی تنکی . ۲ - لطافت . ۳ - نرمی . ۴ - مهربانی شفقت . توضیح : آن بود که نفس از مشاهده تالم ابنای جنس خود متاثر بود بی اضطرابی که در افعال حادث گردد ( اخلاق ناصری ۷۷ ) . یا رقت قلب ترحم دلسوزی : [[ وقتی یاد گریه های او میافتاد رقت قلبی به او دست میداد ]] . ۵ - آبکی بودن مائیت .
مترادف و متضاد
کمرنگی
تاثر، تالم، دلسوزی
لطافت، نازکی، نرمی
۱. تاثر، تالم، دلسوزی
۲. لطافت، نازکی، نرمی
۳. کمرنگی
