معانی کلمه : رفیع
لغت نامه دهخدا
رفیع. [ رُ ف َ ] (اِخ ) ابوالعالیه ٔ ریاحی تابعی است . (منتهی الارب ). رجوع به ابوالعالیه ٔ الریاحی شود.
رفیع. [ رَ ] (اِخ ) یا رفیع گنجوی .از شعرای قرن سیزدهم هجری قمری آذربایجان است . (دانشمندان آذربایجان ص 160 به نقل از حدیقة الشعراء).
فرهنگ عمید
۱. بلند، مرتفع.
۲. [مجاز] بلندپایه، بلندمرتبه، باارزش.
۲. [مجاز] بلندپایه، بلندمرتبه، باارزش.
فرهنگ معین
(رَ ) [ ع . ] (ص . ) ۱ - بلند، مرتفع . ۲ - بلند - قدر.
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: rafie) (عربی) افراشته ، مرتفع ، بلند ؛ (به مجاز) با اهمیت ، ارزشمند ، عالی .
اسم: رفیع (پسر) (عربی) (مذهبی و قرآنی) (تلفظ: rafie) (فارسی: رفيع) (انگلیسی: rafie)
معنی: افراشته، مرتفع، بلند، ( به مجاز ) با اهمیت، ارزشمند، عالی، از نام های پروردگار، ( اَعلام ) نام شهری در شهرستان دشت آزادگان، در استان خوزستان
معنی: افراشته، مرتفع، بلند، ( به مجاز ) با اهمیت، ارزشمند، عالی، از نام های پروردگار، ( اَعلام ) نام شهری در شهرستان دشت آزادگان، در استان خوزستان
مترادف و متضاد
بلند، مرتفع
بلندپایه، بلندقدر، جلیل، شامخ، منیع، والا
۱. بلند، مرتفع
۲. بلندپایه، بلندقدر، جلیل، شامخ، منیع، والا
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
افراشته، برجسته، بلند، والا
