رفو کردن. [ رَ / رُ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) لقط. ( منتهی الارب ). رفاء. ( مهذب الاسماء ). اصلاح کردن و درست کردن جای رفته و سوده یا پاره جامه. پینه. ( یادداشت مؤلف ) : دگر ره شاه رامین را عفو کرددریده بخت رامین را رفو کرد.( ویس و رامین ).جامه دین مرا تارنماندی و نه پودگر نکردی به زمین دست الهی رفوم.ناصرخسرو.خوش باش که این جامه مستوری مابدریده چنان شد که رفو نتوان کرد.( منسوب به خیام ).جامه هر کس که ...
مترادف و متضاد
darn (فعل)رفو کردنfettle (فعل)درست کردن، اراستن، رفو کردنmend (فعل)درست کردن، بهبودی یافتن، شفاء دادن، رفو کردن، مرمت کردن، تعمیر کردن...