معانی کلمه : رضاع
لغت نامه دهخدا
رضاع . [ رَض ْ ضا ] (ع ص ) بخیل ناکس . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ).
رضاع . [ رُض ْ ضا ] (ع ص ) ج ِ راضِع. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد). رجوع به راضع شود.
فرهنگ عمید
۱. شیرخوارگی.
۲. شیر دادن مادر به کودک.
۲. شیر دادن مادر به کودک.
فرهنگ معین
(رِ ) [ ع . ] (مص ل . ) ۱ - شیر خوردن کودک از پستان مادر. ۲ - شیر دادن به کودکی که مادرش فاقد شیر طبیعی می باشد. ۳ - بچة شیرخوار را به دایه سپردن .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
شیرخوردن کودک ا پستان مادر، بچه شیرخوار
۱ - ( مصدر ) شیر خوردن کودک از پستان مادر . ۲ - ( مصدر ) شیر دادن زن باردار کودک را . ۳ - بچه را به دایه دادن .
جمع راضع
۱ - ( مصدر ) شیر خوردن کودک از پستان مادر . ۲ - ( مصدر ) شیر دادن زن باردار کودک را . ۳ - بچه را به دایه دادن .
جمع راضع
