معانی کلمه : رصف
لغت نامه دهخدا
رصف . [ رُ ص ُ ] (اِخ ) نام موضعی است . (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (منتهی الارب ).
رصف . [ رُ ص ُ ] (ع اِ) ج ِ رِصاف . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به رِصاف شود.
فرهنگ معین
(رَ صَ) [ ع . ] (اِ.) آبی که از کوه بر سنگی ریزد.
(رَ) [ ع . ] (مص م .) 1 - پیچیدن پی را بر پیکان تیر. 2 - پای بر پای پیچیدن . 3 - سنگ بر هم نهادن در بنا.
(رَ ) [ ع . ] (مص م . ) ۱ - پیچیدن پی را بر پیکان تیر. ۲ - پای بر پای پیچیدن . ۳ - سنگ بر هم نهادن در بنا.
(رَ صَ ) [ ع . ] (اِ. ) آبی که از کوه بر سنگی ریزد.
(رَ صَ ) [ ع . ] (اِ. ) آبی که از کوه بر سنگی ریزد.
فرهنگ فارسی
( اسم ) آبی که از کوه بر سنگی فرو ریزد
موضعی است اسم مکانیست که در موقع رصافه حالیه و تخمینا بیست یا سی میل به طرف غربی فرات است
موضعی است اسم مکانیست که در موقع رصافه حالیه و تخمینا بیست یا سی میل به طرف غربی فرات است
