معانی کلمه : رسوخ
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. نفوذ کردن.
۲. [قدیمی] ثابت و استوار شدن، پابرجا شدن.
۲. [قدیمی] ثابت و استوار شدن، پابرجا شدن.
فرهنگ معین
(رُ ) [ ع . ] ۱ - (مص ل . ) ثابت و استوار شدن . ۲ - (اِ. ) نفوذ، رخنه .
فرهنگ فارسی
ثابت واستوارشدن، پابرجاشدن، استواری وپایداری
۱ - ( مصدر ) ثابت و استوار شدن پا بر جای گردیدن . ۲ - ( اسم ) استواری پابرجایی ثابت . ۳ - نفوذ .
ثابت و پا برجا شدن چیزی در جای خود یا بیخ آور شدنت یا فرو رفتن باران تا نم زمین .
۱ - ( مصدر ) ثابت و استوار شدن پا بر جای گردیدن . ۲ - ( اسم ) استواری پابرجایی ثابت . ۳ - نفوذ .
ثابت و پا برجا شدن چیزی در جای خود یا بیخ آور شدنت یا فرو رفتن باران تا نم زمین .
مترادف و متضاد
تاثیر، رخنه، نفوذ
استواری، پابرجایی
۱. تاثیر، رخنه، نفوذ
۲. استواری، پابرجایی
