معانی کلمه : رسم
لغت نامه دهخدا
رسم . [ رَ س َ ] (ع اِ) حسن رفتار. (ناظم الاطباء). خوبی راه رفتن . (از اقرب الموارد). خوبی رفتار. (آنندراج ) (منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
۱. [جمع: رسوم] سنت و قاعدۀ متداول میان افراد یک جامعه، آیین.
۲. (اسم مصدر ) (ریاضی ) نمایش شکل ها بر روی یک سطح به وسیلۀ خطوط.
۳. [عامیانه] شکل یا خطی که روی کاغذ می کشند.
۴. [قدیمی] مستمری، حقوق، ادرار.
۵. [قدیمی] خرابه، بقایای بنا.
۲. (اسم مصدر ) (ریاضی ) نمایش شکل ها بر روی یک سطح به وسیلۀ خطوط.
۳. [عامیانه] شکل یا خطی که روی کاغذ می کشند.
۴. [قدیمی] مستمری، حقوق، ادرار.
۵. [قدیمی] خرابه، بقایای بنا.
فرهنگ معین
( ~.) [ ع . ] (مص ل .) کشیدن شکل یا خطی روی کاغذ، نوشتن ، خط کشیدن .
(رَ) [ ع . ] (اِ.) 1 - روش ، قاعده ، آیین . 2 - عادت ، عُرف . 3 - دستور، ترتیب . 4 - نشانی سرای و منزل .
(رَ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - روش ، قاعده ، آیین . ۲ - عادت ، عُرف . ۳ - دستور، ترتیب . ۴ - نشانی سرای و منزل .
( ~. ) [ ع . ] (مص ل . ) کشیدن شکل یا خطی روی کاغذ، نوشتن ، خط کشیدن .
( ~. ) [ ع . ] (مص ل . ) کشیدن شکل یا خطی روی کاغذ، نوشتن ، خط کشیدن .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
آیین – قاعده – شیوه
۱رستم نامی برای مردان
نام مرتعی در حوزه ی شهرستان آمل
/rasm/ آیین – قاعده – شیوه & رستم نامی برای مردان & نام مرتعی در حوزه ی شهرستان آمل
مترادف و متضاد
ترسیم
باب، داب، عادت
حقالعمل، عوارض
رستاد، مستمری، مشاهره، مقرری، وظیفه
آداب، آیین، تداول، راه، روش، رویه، سنت، طریقه، طور، عرف، قاعده، قانون، قرار، مرسوم
۱. آداب، آیین، تداول، راه، روش، رویه، سنت، طریقه، طور، عرف، قاعده، قانون، قرار، مرسوم
۲. رستاد، مستمری، مشاهره، مقرری، وظیفه
۳. ترسیم
۴. باب، داب، عادت
۵. حقالعمل، عوارض
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
آیین، هنجار
