معانی کلمه : رستم
لغت نامه دهخدا
رستم . [ رُ ت َ ] (اِخ ) نام شهری به فارس که به زمان عمر مسلمین بگشودند. (یادداشت مؤلف ).
رستم . [ رُ ت َ ] (اِخ ) یا رستم بن عبداﷲ خُتَّش ، از مردم اسروشنه . محدث است . (یادداشت مؤلف ).
فرهنگ عمید
۱. بزرگتن؛ تنومند؛ بلندبالا؛ خوشاندام.
۲. مرد دلیر و شجاع؛ پهلوان: ◻︎ پهلوان شد سوی موصل با حشم / با هزاران رستم و طبل و علم (مولوی: ۸۲۹). Δ در اصل نام پهلوان شاهنامه بوده است.
فرهنگ معین
(رُ تَ ) [ په . ] ۱ - (اِ. ) جهان پهلوان ایران از مردم زابلستان که دارای قدرتی فوق بشری بود. ۲ - (ص . ) شجاع ، دلیر، پهلوان . ،~ و یک دست اسلحه کنایه از: تنها وسیله یا امکان موجود.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
نقل قول
رستم قهرمان حماسی در شاهنامه فردوسی و اساطیر فارسی است؛ پسر زال و رودابه.
• «شگفتی بگیتی ز رستم بس است/کزو داستان بر دل هرکس است//سر مایهٔ مردی و جنگ ازوست/خردمندی و دانش و سنگ ازوست...» -> شاهنامه
• «شگفتی بگیتی ز رستم بس است/کزو داستان بر دل هرکس است//سر مایهٔ مردی و جنگ ازوست/خردمندی و دانش و سنگ ازوست...» -> شاهنامه
wikiquote: رستم
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: rostam) کشیده بالا ، بزرگ تن ، قوی اندام ؛ (در قدیم) (به مجاز) مرد شجاع و نیرومند ؛ (در اصل) نام پهلوان معروف شاهنامه است .
