معانی کلمه : ردف
لغت نامه دهخدا
ردف . [ رَ دَ ] (ع مص ) لغتی است از رَدْف در پیروی کاری . (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
در قافیه، حروف علۀ ساکن (الف، واو، ی ) پیش از حرف روی، مانند ā در حساب و کتاب، u در شکور و صبور، و i در حسیب و نصیب.
فرهنگ معین
(رِ دْ ) [ ع . ] (ص . ) ۱ - پیرو، تابع . ۲ - ترک ، کسی که پشت سرِ سوار می نشیند. ۳ - هر الف و واو و یای ماقبل «روی » مانند شجاع ، نفور، بغیر چنین قافیه ای را «مُردَف » خوانند.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
تابع وپیرو، آخرهرچیزکفل، سرین، ارداف جمع
( صفت ) ۱ - پیرو تابع . ۲ - کسی که پشت دیگری بر مرکوب سوار شود . ۳ - هر الف و واو و یای ماقبل [[ روی ]] مانند : شجاع نفور بعیر . توضیح : چنین قافیهای را مردف خوانند .
نشیننده سپس سوار یا هر چه در پس هر چیزی لازم باشد یا سرین . یا نتیجه است در اصطلاح منطق یا ستاره نزدیک نسر واقع .نام دیگر ذنب الدجاجه است .
( صفت ) ۱ - پیرو تابع . ۲ - کسی که پشت دیگری بر مرکوب سوار شود . ۳ - هر الف و واو و یای ماقبل [[ روی ]] مانند : شجاع نفور بعیر . توضیح : چنین قافیهای را مردف خوانند .
نشیننده سپس سوار یا هر چه در پس هر چیزی لازم باشد یا سرین . یا نتیجه است در اصطلاح منطق یا ستاره نزدیک نسر واقع .نام دیگر ذنب الدجاجه است .
دانشنامه اسلامی
فرهنگستان زبان و ادب
ردْف
{Denab} [نجوم] پرنورترین ستارۀ صورت فلکی دجاجه و یکی از سه رأس مثلث تابستانی با قدر 1/2
{Denab} [نجوم] پرنورترین ستارۀ صورت فلکی دجاجه و یکی از سه رأس مثلث تابستانی با قدر 1/2
