معانی کلمه : رتبه
لغت نامه دهخدا
رتبة. [ رُ ب َ ] (ع ص ، اِ) منزلت . (اقرب الموارد). رجوع به رتبه و رتبت و رُتَب شود.
رتبة. [ رَ ت َ ب َ ] (ع ص ، اِ) زمین بلند و برآمده و سنگها نزدیک بهم افتاده بعضی از بعضی .(منتهی الارب ) (آنندراج ). سنگهای نزدیک بهم افتاده بعضی از بعضی . (ناظم الاطباء). و رجوع به رَتَب شود.
فرهنگ عمید
پایه، مقام، درجه، منزلت.
فرهنگ معین
(رُ بَ یا بِ ) [ ع . رتبة ] (اِ. ) ۱ - درجه ، منزلت ، مقام . ۲ - درجه ای از درجات اداری ، فرهنگی ، قضایی یا نظامی که حقوق ماهیانه خاص به حساب آن تعلق می گیرد. اشل ، پایه . ج . رتب .
فرهنگ فارسی
هریک از سطوح رسمی در سازگانهای ردهبندی موجودات زنده
رتبت، پایه، مقام، درجه، منزلت، رتب جمع
( اسم ) ۱ - درجه مرتبه پایگاه منزلت مقام . ۲ - درجهای از درجات اداری فرهنگی قضایی یا نظامی که حقوق ماهیانه خاصی بصاحب آن تعلق گیرد اشل پایه جمع رتب .
زمین بلند و بر آمده و سنگها نزدیک بهم افتاده بعضی از بعضی .
( اسم ) ۱ - درجه مرتبه پایگاه منزلت مقام . ۲ - درجهای از درجات اداری فرهنگی قضایی یا نظامی که حقوق ماهیانه خاصی بصاحب آن تعلق گیرد اشل پایه جمع رتب .
زمین بلند و بر آمده و سنگها نزدیک بهم افتاده بعضی از بعضی .
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
پایگاه، پایه، جاه، درجه، مرتبه، مقام، منزلت
۱. اشل
۲. پایگاه، پایه، جاه، درجه، مرتبه، مقام، منزلت
فرهنگ فارسی ساره
تراز، رده، دهناد، رسته
واژه نامه بختیاریکا
رجِه
فرهنگستان زبان و ادب
{rank} [زیست شناسی] هریک از سطوح رسمی در سازگان های رده بندی موجودات زنده
