معانی کلمه : رباط
لغت نامه دهخدا
رباط. [ رَب ْ با ] (ع ص ) صیغه ٔ مبالغه از ربط. آنکه محکم می بندد. (از متن اللغة).
رباط. [ رُ ] (اِخ ) نام رودخانه ای در حوالی بهشهر که از کوههای یخکش سرچشمه میگیرد. رجوع به ترجمه ٔ سفرنامه ٔ رابینو ص 93 شود.
فرهنگ عمید
۱. (زیست شناسی ) رشته هایی که استخوان ها یا غضروف ها را به هم پیوند می دهد.
۲. [قدیمی] مهمان سرای میان راه، کاروان سرا.
۳. [قدیمی] خانقاه یا مکانی برای سکونت طلاب و درویشان.
۴. [قدیمی، مجاز] دنیا، جهان.
۲. [قدیمی] مهمان سرای میان راه، کاروان سرا.
۳. [قدیمی] خانقاه یا مکانی برای سکونت طلاب و درویشان.
۴. [قدیمی، مجاز] دنیا، جهان.
فرهنگ معین
(رِ) [ ع . ] (اِ.) 1 - رشته ، بند. 2 - زردپی . 3 - کاروانسرا. 4 - جایی که برای فقرا یا صوفیان ساخته شود.
(رِ) [ ع . ] (اِ.) 1 - رشته ، پیوند. 2 - نسج غضروفی و لیفی شکل که سبب ارتباط انساج مختلف و استحکام آن ها در جای خود می شوند. 3 - گروه اسبان . 4 - گروه سواران . 5 - جایی که در کنار جاده جهت استفاده کاروانیان سازند، کاروان سرا. ج . رباطات .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
سواران
مترادف و متضاد
سواران
بند، رشته، زردپی
خانقاه، خوان، کاروانسرا، لنگر، مرزبانی
۱. خانقاه، خوان، کاروانسرا، لنگر، مرزبانی
۲. سواران
۳. بند، رشته، زردپی
