راه بردن. [ب ُ دَ ] ( مص مرکب ) برفتار آوردن. ( ناظم الاطباء ). برفتن داشتن. وادار به رفتن کردن. یاد دادن راه رفتن. به رفتن واداشتن. کمک کردن که راه رود. || راهنمایی کردن. راهبری کردن. رهبری کردن : و دیگر که من از هندوستانم و وقت گرم است و در آن زمین من راه بهتر برم. ( تاریخ بیهقی چ فیاض ص 405 ).علم نور است و جهل ، تاریکی علم راهت برد به باریکی.اوحدی. || همراهی کردن. ( ناظم الاطباء ). || راه رفتن....
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - برفتار آوردن . ۲ - تحریک کردن . ۳ - همراهی کردن . ۴ - فهمیدن ( مطلبی و مانند آن را ) .
دانشنامه عمومی
درک کردن - فهمیدن راه نمی برم (را نیم برم)=نمی فهمم