راهی شدن. [ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) روانه شدن و سفر کردن. ( ناظم الاطباء ). براه افتادن. ( یادداشت مؤلف ). روانه شدن. ( بهار عجم ). جاری شدن. روانه گشتن. روان شدن. عزیمت کردن. راه رفتن : بسیل نوبهار از جا نمی خیزد غبار من خوش آن رهرو که تا گویند راهی شو روان گردد.صائب تبریزی ( از بهار عجم ).ظلمت از هستی است ورنه رهنوردان عدم شمع جان خاموش میسازند و راهی میشوند.صائب ( از بهار عجم ).- راهی شدن خون ؛ ر...
فرهنگ فارسی
براه افتادن . روانه شدن . جاری شدن . روانه گشتن .
مترادف و متضاد
go (فعل)کار کردن، راه رفتن، شدن، روی دادن، رفتن، گذشتن، سیر کردن، پا زدن، راهی شدن، تمام شدن، در صدد بودن، روانه ساختن، گشتن، رهسپار شدن، رواج داشتن، بران بودنdepart (فعل)حرکت کردن، عازم شدن، رخت بر بستن، راهی شدن، روانه شدن، عزیمت کردن...