معانی کلمه : رامی
لغت نامه دهخدا
رامی . (حامص ) چگونگی رام . (یادداشت مؤلف ). رام بودن . رجوع به رام در همه ٔ معانی شود.
رامی . (اِخ ) (اصطلاح هیأت ) نام دیگر صورت برج قوس است . (از جهان دانش ) (از التفهیم )(ناظم الاطباء). رجوع به قوس و صور فلکی ص 320 شود.
فرهنگ عمید
رام بودن.
نوعی بازی با دو گروه شش نفره.
۱. (نجوم) = قوس
۲. (صفت) [قدیمی] تیرانداز.
۳. (صفت) [قدیمی] سنگانداز.
رام بودن.
۱. (نجوم ) = قوس
۲. (صفت ) [قدیمی] تیرانداز.
۳. (صفت ) [قدیمی] سنگ انداز.
نوعی بازی با دو گروه شش نفره.
۱. (نجوم ) = قوس
۲. (صفت ) [قدیمی] تیرانداز.
۳. (صفت ) [قدیمی] سنگ انداز.
نوعی بازی با دو گروه شش نفره.
فرهنگ معین
[ انگ . ] (اِ.) نوعی بازی ورق .
[ انگ . ] (اِ. ) نوعی بازی ورق .
[ ع . ] (اِفا. ) ۱ - پرتاب کننده . ۲ - تیرانداز.
[ ع . ] (اِفا. ) ۱ - پرتاب کننده . ۲ - تیرانداز.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: rāmi) (رام + ی (پسوند نسبت)) ، منسوب به رام ، ← رام .
اسم: رامی (پسر) (فارسی) (تلفظ: rāmi) (فارسی: رامي) (انگلیسی: rami)
معنی: منسوب به رام، شاد و خوشحال، ( رام، ی ( پسوند نسبت ) )، ( رام + ی ( پسوند نسبت ) )، رامتین
معنی: منسوب به رام، شاد و خوشحال، ( رام، ی ( پسوند نسبت ) )، ( رام + ی ( پسوند نسبت ) )، رامتین
مترادف و متضاد
obedience (اسم)
متابعت، تمکین، خشوع، اطاعت، فرمان برداری، حرف شنوی، رامی
ramie (اسم)
رامی، الیاف گیاه
