معانی کلمه : رافع
لغت نامه دهخدا
رافع. [ ف ِ ] (اِخ ) ابن معبد؛ از اصحاب حضرت رسول بود. (از تاج العروس ).
رافع. [ ف ِ ] (اِخ ) ابن عنتره ؛ از صحابه ٔ حضرت رسول بوده است . (از تاج العروس ).
رافع. [ ف ِ ] (اِخ ) ابن حسین . مکنی به ابومغیرة از تابعان بود. رجوع به ابومغیرة رافع شود.
فرهنگ عمید
۱. بردارنده، بلندکننده، بالابرنده.
۲. تقدیم کنندۀ شکایت یا عریضه برای دادخواهی، شاکی.
۳. جاسوس.
۴. از نام های خداوند.
۲. تقدیم کنندۀ شکایت یا عریضه برای دادخواهی، شاکی.
۳. جاسوس.
۴. از نام های خداوند.
فرهنگ معین
(فِ ) [ ع . ] (اِفا. ) ۱ - بالابرنده ، بلند کننده . ۲ - بردارندة قصه به شاه یا امیر، عرض حال دهنده .
فرهنگ فارسی
بردارنده، بلندکننده، بالابرنده، تقدیم کننده
( اسم ) ۱ - بر دارنده بلند کننده بالا برنده . ۲ - بردارنده قصه بشاه یا امیر یا والی عرض حال دهنده . ۳ - رساننده حدیث به حضرت رسول ( ص ) . ۴ - رفع دهنده کلمه .
هندی سید محمد کاظم فرزند ابو القاسم و برادر سید احمد حسین وی از شعرای هندوستان و در خدمت شاه فرخ سیر بود
( اسم ) ۱ - بر دارنده بلند کننده بالا برنده . ۲ - بردارنده قصه بشاه یا امیر یا والی عرض حال دهنده . ۳ - رساننده حدیث به حضرت رسول ( ص ) . ۴ - رفع دهنده کلمه .
هندی سید محمد کاظم فرزند ابو القاسم و برادر سید احمد حسین وی از شعرای هندوستان و در خدمت شاه فرخ سیر بود
فرهنگ اسم ها
مترادف و متضاد
resolver (اسم)
رافع، برطرف کننده
soarer (اسم)
رافع
ablative (صفت)
کاهنده، رافع، ازا، صیغه الت، مربوط به مفعول به یا مفعول عنه
